تبليغاتX
جوانان پیشگام ایران

جوانان پیشگام ایران

اجتماعی ، سیاسی و فرهنگی

تابوی مذاكره

با توجه موضع ملايم رهبری در سال جديد نسبت به رفراندوم(البته برای همسايه!)، فرصت مغتنم است اعضای اتحاديه مصوبه معوقه [درباره رفراندم] را دوباره در دستور كار قرار دهند و با توجه به اوضاع سياسي- اجتماعی كنونی و خرد جمعی با تغييراتی رفراندوم دانشگاهی جامعی برگزار نمايند، چنانكه بزرگان گفته اند: چراغی كه به خانه رواست به مسجد حرام است

مهدی حسين زاده *

 

اخبار روز: www.iran-chabar.de

سه شنبه ٨ فروردين ١٣٨۵ – ٢٨ مارس ٢٠٠۶

 

يادش بخير، يادت مياد؟

يادم مياد،

سه راه جمهوري، انتهای كوچه رجب بيگي، يك ساختمون قديمی با نمايی باستانی و پنجره هايی به رنگ ارغوانی وسرخ وبعضی هارو هم با رنگ معمولی رنگ كرده بوديم كه ازساختمون روبرو يا پشت حياط خلوت منظورم خونه بهزادِ، كسی كه همون سربازای گمنام امام زمان باشند به جلسات سرك نكشند، آخه وقتی از فضولی می مردن ورابطشون تو جلسه نبود يك بابايی رو می فرستادن تو به هربهانه ای مثلاً بپرسه اينجا خياطی تيلوره يا قهوه خونه آذريه! تا ببينن جلسه ای چيزی هست يا نه؟ البته اين آخرا ديگه پيشرفت كرده بودن و شنود كار گذاشته بودن، بگذريم، فقط يادش بخير،

روزی هم چندين دليل دست به دست هم داد كه روزنامه ها تيتر بزنند:”دفتر تحكيم وحدت پلمپ شد!” دولت پاسخگو جنبش دانشجويی ايران را بر نمی تابد! دولت تساهل و تسامح صدای ديگری را نمی طلبد! خاتمی در ختم تحكيم! والبته ردپای احزاب (كه به دنبال عضوگيری از نيروهای كارآزموده تحكيم بودند و از ليستهای انتخاباتی تحكيم بيم داشتن، به عنوان مثال كانديدای مختص ليست تحكيم در مجلس ششم با كانديداهای آنان در تهران شانه به شانه ميرفت)، سپاه پاسداران واطلاعات استان تهران و ناجا هنوز در آن ماجرا هويداست.

من يادمه جلوی شعبه 26 دادگاه انقلاب تو خيابون معلم تيترشو ديدم، آره علی داشت بر می گشت زندون ما هم با اكبر واسه خداحافظی و كمك به بردن وسايلشو كتاباش رفته بوديم، يادمه كيوان داشت عكس می گرفت كه يك بابايی اومد و دوربين و به همراه عكاس جلب كرد، آخه دوربين تو گردن دكتر بود!

بعد از اون ماجرا عملاً محل انجمن دانشگاه تربيت معلم تهران شد پاتوق جلسات تحكيم، يادمه اسم شب هم عبدالله بود. به دربون می گفتيم می خوام عبدالله رو ببينم، می گفت بفرما تو التماس دعا!

يادم مياد،

درست بعد از پلمپ دفتر تحكيم، يكی از مهمترين جلساتی كه در آمفی تأتر انجمن تربيت معلم برگزار شد جلسه رفراندوم بود، قرار شد چند سوال تحت عنوان ”رفراندوم تحكيم“ در دانشگاههای ايران برگزار شود و نتيجه به اطلاع افكار عمومی برسد. بين سه تا پنج سوال داشتيم به توافق می رسيديم، البته مسايل روز و حياتی جامعه سياسی كشور بود. سوالات گِرد رهبري، شورای نگهبان و رابطه با امريكا می گشت، يعنی مهمترين سوالات افكار عمومی ايران كه پس ازسه دهه تشنه پاسخ هستند. (البته مشكل رهبری بعدها طی يك نامه مفصل و شش صفحه ای به امضای 55 رای دانشگاههای عضو تحكيم به هشتمين اجلاسيه خبرگان رهبری ارسال و دغدغه های جامعه دانشگاهی از استبداد نوين نعلين شكل گرفته در كشور ابراز گشت و اگر شما پالس برگشتی ديديد ما هم ديديم جز گرفتن و بستن و شكستن.)

يادم مياد،

يك تيم سه نفره شكل گرفت كه امكان سنجی برگزاری رفراندوم را ارزيابی كند، كه با كارشكنی وزارت علوم و برخی احزاب كه تز تحكيم مرگ را بگيرد تا ما حكومت را با چانه زنی در بالا به تب راضی كنيم! عملاً رفراندوم عمومی عقيم ماند، ولی برخی دانشگاهها مثل دانشگاه علم وصنعت ايران با وجود خفقان شديد برگزار كرد.(فعاليت سياسی در دانشگاه علم وصنعت ايران با وجود محمود احمدی نژاد رييس جمهور انتصابی محافظه كار كنونی در عضويت كادر هيات علمی دانشگاه و بسيج اساتيد اين دانشگاه به پدرخواندگی مصباح يزدی كه جلسات هماهنگی منظمی را در مسجد رسالت برگزار می كردند، از ريسك سياسی بالايی برخوردار بود.)

البته با توجه موضع ملايم رهبری در سال جديد نسبت به رفراندوم(البته برای همسايه!)، فرصت مغتنم است اعضای اتحاديه مصوبه معوقه را دوباره در دستور كارقرار دهند و با توجه به اوضاع سياسي- اجتماعی كنونی و خرد جمعی با تغييراتی رفراندوم دانشگاهی جامعی برگزار نمايند، چنانكه بزرگان گفته اند: چراغی كه به خانه رواست به مسجد حرام است، و بجاست دغدغه رهبری نيز مدنظر قرار گيرد و يك سوال به ميزان محبوبيت رياست جمهوری ايالات متحده وايران در افكارعمومی جامعه دانشگاهی اختصاص يابد كه البته جايز است از مبارزه كارگری پرهيز و اربابان به چالش كشيده شوند و محبوبيت رهبری ايران با رياست جمهوری ايالات متحده سوال شود.

يادم مياد،

بعد از نامه انتقادی به خبرگان همين آقای احمدی نژاد به قدری به انجمن پيغام و پسغام فرستاد كه اگر تكذيب نكنيد فلان كنم و بهمان كه انصافاً هم با كمك رييس دوم خردادی سابق دانشگاه دمار از روزگار فعالين دانشجويی و نويسندگان نامه در آورد و دفترانجمن رو مثل دفتر تحكيم پلمپ كرد، حالا كه حرف از آقای رييس جمهور افتاد بد نيست يك موضوعی رو بدونيد، آقای احمدی نژاد معتقده به: انكار خود در مواقع بحران، چرا؟ اين آقا كه استاد ما در دانشگاه بود هميشه به نقش خودش در تسخير سفارت امريكا افتخار می كرد ولی همين كه تقی به توقی خورد و امريكايی ها تحديدش كردند گفت اصلاً كدوم سفارت؟ من كيم؟ اينجا كجاست؟ چرا بازی رو بهم می زنين!؟ البته من فكر می كنم چون خجالت می كشيد همه بدونند در اشغال سفارت نقش ديده بان سفارت رو بازی ميكرده؟! نه بيشتر، اگه دقت كنين تو عكس ها و فيلمهای اون زمان آقای محمود احمدی نژاد با يه كلاشينكف تو دستش بالای سقف سفارت داره ديد ميزنه، خدا ازش قبول كنه! بگذريم.

يادم مياد،

در جلسات رفراندوم تحكيم دغدغه ها حول اين می گشت كه چه كسی باب مذاكره را خواهد گشود واين تابو چه موقع خواهد شكست؟ به همه چيز و همه كس فكر كرديم الا اينكه، نسل باز توليد تشكلی كه نسل مولد آن موجبات بسته شدن رابطه گشت امروز مبتكر بازگشايی باب مذاكره ای كه می رفت ديوار شود بشود.

اگر عباس و محسن وابراهيم و محمد و مريم و روزی از ديوار بالا رفتند كه باب مذاكره را ببندند امروز علی افشاری ها واكبر عطری ها از درب داخل می شوند و باب مذاكره را خواهند گشود بی آنكه منتظر فرمان پدرخوانده ای باشند كه برو يا نرو، چنين كن و چنان نكن، واينك آنانی كه سه دهه پيش پايين ديوار كف و صوت برای فتح سفارت می زدند خرده می گيرند كه فلان است و بهمان وايران را ارزان فروختيد! واستراتژی نخ نمای چمدان دلارها را تكرار می كنند، فلانی با پول آن خانه خريد و فلانی در حال عياشی است! فلانی انگليسی است و فلانی امريكايي! عملاً تحفه ای را در بازار مكاره بر دست می چرخانند كه خريدار ندارد؟! اينان عملاً چپ می زنند و به راست می پيچند! حال آنكه راست هم بدانها راه نخواهد داد!

ما شاهديم در جلسه كپيتل (CAPITOL) عملاً حرفهايی زده شد كه سالها جنبش دانشجويی ايران با گلوهای خونين فرياد زدند و نه يك كلمه كم نه يك كلمه زياد، وانصافاً علی و اكبر نمايندگان صادقی بودند و اگر كسانی آسمان را به ريسمان می بافند كه لابی صهيونيستی رابط سنا با فلانی بوده و فلانی از 70 ميليون دلار كنگره خانه دار شد، و اپوزيسيون خارج كشور را مبتذل جلوه می دهند همان نشخواركنندگان كلام پدرخواندگانشانند كه معتقدند هولوكاست افسانه است! حال آنكه از بی اطلاعيشان است و همچون نقش شان در 13 آبان 57 روزی دوباره خود را انكار خواهند نمود!

كسانی معتقدند كه عصاره های جنبش دانشجويی ايران نبايد در جلسه مشترك با نمايندگان سنا شركت می كردند، (از من به عنوان آشنای نسبی با محيط سياسي- اجتماعی ايالات متحده پذيرا باشيد دعوت كنندگان از اعضای وزين سياسی سنای ايالات متحده می باشند و از طراحان و معماران سياست مجلس سنای ايالات متحده اند.) كه خود در جلسات داخلی حزب مطبوعشان با توجه به كنش ايالات متحده واكنش اتخاذ می كنند، كه در شرايط بحران مديريت بحران به سمت حمايت امريكا از آنان جهت گيری يابد و در پوزيسيون((POSITION موضع اپوزيسيون(POSITIONO) می گيرند! پركتيكالی كمدی سياسی را كليد می زنند! اينان بايد پس از سه دهه تجربه عملی سياست، كارگری سياسی را رها و به معماری سياسی روآورند و از خود بپرسند امكان دارد؟ شتر سياست و سواری دولا دولا!

البته كه ما همه معتقديم مشكل كنونی انسداد سياسی كشور رابطه با امريكا يا اسراييل نيست، مشكل اساسی كنونی فقدان دموكراسی و استبداد نوين نعلين در كشور است.

مشكل ايران امروز فقدان انتخابات آزاد، دموكراتيك و سالم است.

مشكل ايران امروز آنانی هستند كه از مديريت چيزی جز مديريت بحران جنگ نياموخته و جز آن در چنته ندارند و مردم ايران را جز در هزينه های سياسی شريك نمی دانند، امنيت را در كنش های كتره ای می جويند و به دنبال جايگزينی آن با امنيت مدرنيزه پايدار نيستند و به مسايلی دامن می زنند كه دامن همه را خواهد سوخت.

مشكل ايران امروز فرصت سوزانی هستند كه اشك تمساح بر مناصب از دست رفته شان می ريزند و عملاً بی تفاوتی اجتماعی كه به فروپاشی نهاد قدرت خواهد انجاميد را به گاه زمامداريشان به جامعه تزريق كردند.

و من باب فصل الخطاب بايد يادآور شد، شايد كسانی از سه دهه پيش بالای ديوار نشسته اند و به اين اميدند كه هرگاه بطلبند، پايين خواهند آمد و باب گشوده خواهد شد، بدانند غافل از اينند كه امروز آنان جوانان چست و چابك سه دهه پيش نيستند كه با جستی ديوار فتح شده را پايين آيند، اگر كنند چنين، گروهی پرشان خواهد شكست و ديگری پايش.

 

نيويورك

 

* )عضو سابق شورای مركزی انجمن اسلامی دانشگاه علم وصنعت ايران وشورای عمومی دفتر تحكيم وحدت)

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 6:18  توسط جوانان پیشگام ایران   | 

 

 

اسماعيل نوری علا

ممکنات و اثرات اتحاد برای دمکراسی

من اين مطلب را بخواست دوستانم در سايت «فرهنگ گفتگو» و بعنوان پيشگزاره ای برای شرکت در يک بحث پالتاکی پيرامون «اتحاد برای دموکراسی» می نويسم. جوهر حرفم هم آن است که، از نظر من، «اتحاد» برای «دموکراسی» نه ممکن است و نه اثربخش؛ و اگر قرار است بين نيروهای از هم گسيخته اپوزيسيون اتحادی صورت گيرد، بحث بايد از جايگاهی آکادميک و عام به جايگاهی روزمره و خاص تغيير منزل دهد و محوری غيرانتزاعی و ملموس برای آن پيدا شود؛ يعنی لازم است که بحث را از آسمان فرود آورد و بر زمين نشاند.

 البته هر کدام از اين دو امر «ممکن نبودن» و «ثمربخش نبودن» بحث های جداگانه ای را می طلبد که من، در اين مقاله، بنا به ملاحظات ضروری تر، تنها به بحث «ثمربخش نبودن اتحاد برای دموکراسی» می پردازم و طرح نظراتم درباره «ناممکن بودن اتحاد برای دموکراسی» را به فرصتی ديگر موکول می کنم.

توجه کنيد که من اين حرف را نه بخاطر مخالفت با «مردمسالاری»، که موضوع بحث اتحادخواهی فعلی است، مطرح می کنم. نه. اين شايد محترم ترين مفهومی باشد که بشر از جيب اختراعات خود بيرون کشيده است. و نيز بينهايت خوشحالم که روز بروز گرايش نيروهای اپوزيسيون به دموکراسی خواهی بيشتر می شود بطوری که، برحسب مقالات و اعلاميه های گوناگون صادره از جانب جناح ها و احزاب مختلف اپوزيسيون، می توان چنين نتيجه گرفت که هم اکنون و ظاهراً، زمينه ی اتحاد نظر در اين مورد کم و بيش فراهم شده است. بگذاريد يک پاراگراف از نويسنده ای گرامی را برايتان نقل کنم. آقای سهراب مبشری، در مقاله مفصل خود به نام «چشم انداز دور و نزديک غلبه بر پراکندگى نيروهاى سياسى ايران»، که در نشريه «کار آن لاين» منتشر شده و سايت فرهنگ گفتگو هم آن را نقل کرده است، موضوع را چنين جمع بندی می کنند که اشتراکات همه دمکرات ها عبارتند از «رعايت ميثاق هاى جهانى حقوق انسانى، حاکميت قانون، تمرکز همه قدرت در نهادهاى انتخابى، محدوديت زمانى قدرت سياسى، آزادى تشکل هاى سياسى و صنفى، رعايت حقوق اقليت، برخاستن قانون از عقل و اراده جمعى انسان ها و نه مآخذ دينى و غيره، برابرى کامل حقوق انسان ها صرفنظر از جنسيت، باورها و عدم باورها، رنگ پوست، موقعيت اجتماعى و در يک کلام، تعهد و التزام به حقوق بشر و دمکراسى...»

من گمان نمی کنم در حوزه اپوزيسيون ـ چه در خارج و چه در داخل کشور ـ بشود کسی را پيدا کرد که با اين جمع بندی مخالف باشد. حتی ديده ام که آقای کيومرث نويدی، در تشريح فرگشت تشکيل «پارامان در تبعيد» پيشنهادی خود، گامی فراتر نهاده و کار را از اين هم ساده تر نموده و نوشته اند که «مسئلة جامعة ما گريز از ديکتاتوري ‌ست؛ يعني ما ـ هنوز و کماکان ـ درگير انقلاب و تحول دمکراتيک هستيم.»

اما بنظرم می رسد که مهم آن نيست که من و شما، بر اساس خوانده ها و شنيده هامان، تا کی به بحث و جدل خود درباره مفهوم دموکراسی و چگونگی اتحاد بر حول اين محور ادامه خواهيم داد؛ بنظرم می رسد که مهم دانستن اين نکته است که آن «مردم» که قرار است بر اثر اتحاد ما به «سالاری» برسند، در همين لحظه که ما سرگرم بحث اتحاد هستيم، با چه مسائلی دست بگريبانند و چه چيزهائی موجب می شوند که آنها به اتحاد ما جلب شوند و به تشکيلات احتمالی آفريده شده از دل اين اتحاد گوش فرا دهند و به آن عمل کنند.

و البته اين سخن بر مبنای باور به اين امر بديهی است که اپوزيسيون، در همه اجزاء خودش، به پذيرفته شدن شعارها و برنامه هايش در نزد مردم نياز دارد تا، از يکسو، مردم ـ با توجه به مسائل روزمره شان ـ به شعار ها و برنامه های آن توجه کنند و، از سوی ديگر، اين اپوزيسيون بتواند هدايت مبارزات آنها را بدست گيرد.

ما بايد از خودمان بپرسيم که، 27 سال پس از سرنگونی رژيم سلطنتی در ايران، که اغلب ما به سودای رسيدن به دموکراسی يا در آن شرکت کرده و يا از آن پشتيانی کرده ايم، آيا مردم حاضرند همچنان برای رسيدن به «آزادی» (بخوان دموکراسی)، «استقلال» و، در حاشيه آن، «جمهوری ناب» و يا «پادشاهی پارلمانی» انقلاب کنند و با لشگر هار و جرار جمهوری اسلامی در بيافتند؟ آيا مژده ی اينکه نيروهای اپوزيسيون، پس از 27 سال جنگ در داخل خود، تازه قرار است بر سر استقرار مردمسالاری در ايران اتحاد کنند می تواند به اندازه کافی چنان جاذبه ای داشته باشد که به اقدام عملی مردم در داخل کشور بيانجامد؟

همين فکر آن زمان هم که ديدم عده ای بر اين امر توافق کرده اند که برای تغيير رژيم در ايران بايد خواستار «رفراندم برای تشکيل مجلس موسسان قانون اساسی جديد» شد و، در پی آن، از پيروزی بزرگ اپوزيسيون خبر داده و مژده فعال شدن «جنبش رفراندم» را اعلام کردند از ذهن من گذشت. آخر چگونه توافق ما بر سر اينکه «برای تغيير رژيم بايد دست به رفراندم زد» می تواند در مردم رغبت برخاستن و مبارزه منفی مدنی کردن و به خيابان ريختن و انقلاب مخملين براه انداختن را بوجود آورد؟

واقعيت آن است که ما ـ در تالار های ذهنی و عينی و مجازی و حقيقی گفتگو ـ گاه اساساً ضرورت حضور مردم را فراموش می کنيم. حال آنکه حکومت ها، از يکسو، و نيروهای «اپوزان» (يا مخالف) آنها، از سوی ديگر، دو ضلع مثلثی را تشکيل می دهند که ضلع سومش از آن مردم است. اين امری است بالاتر از مفهوم دموکراسی به معنای غربی آن چرا که در جوامع غير دموکراتيک نيز واقعيت عملی دارد. يعنی، حتی مدعيان پيامبری هم زمانی به پيامبری شناخته می شوند که عده ای آنها قبول داشته باشند و حاضر باشند در رکابشان مبارزه کنند. بدون اقبال تعداد کثيری از مردم (که بسته به شرايط، عددی نسبی را شامل می شود) پيامبر خدا را هم می شود بعنوان ديوانه گرفت و در تيمارستان انداخت. اما همين که بخشی از مردم دور کسی جمع شدند و حرفش را جدی گرفتند يکباره آن مدعی ارتباط با عالم غيب يکه رئيس هم می تواند بشود. در اين مثلث، حکومت، چه دموکراتيک و چه ديکتاتوری، احتياج به موافقت بخش هائی (و شايد بخش های وسيعی) از مردم دارد تا بتواند بر سر کار بماند. اپوزيسيون هم ـ در ضلع ديگر اين مثلث ـ همين نياز را دارد. البته در جوامع دموکراتيک جابجائی قدرت از حکومت به اپوزيسيون بصورتی متمدنانه انجام می شود. با رأی مردم حکومت به اپوزيسيون تبديل می شود و اين يکی جای آن يکی را می گيرد. و در جوامعی مثل جامعه ما، که حکومت ها همواره با سرکوب و ارعاب بر قدرت مانده اند، اپوزيسيون ناچار است مردم را به نافرمانی مدنی و اعتصاب و به خيابان ريختن و ـ اگر شد ـ انقلاب بخواند. يعنی در شرايط غير دموکراتيک هم طرفين دعوا به موافقت عملی ضلع سوم که مردم باشند احتياج دارند.

بگيريم که نيروهای مخالف جمهوری اسلامی به آن حد از بلوغ رسيدند که بر سر «دموکراسی» و «رفراندم» و امور ديگری که آقای مبشری به خوبی آنها را تشريح کرده اند توافق کنند. اما پرسش ـ آنگاه ـ آن است که آيا مردم اين توافق را آنقدر مطلوب خواهند ديد که حاضر شوند خطر کرده و «وضع موجود» را برای به قدرت رساندن اتحاد اپوزيسيون دموکراسی خواه و رفراندم طلب برهم بزنند؟

در شرايطی که مردم نان ندارند بخورند، که تورم بيداد می کند، که منابع اقتصادی کشور نابود می شوند، که يک نفر بايد سه شغل داشته باشد تا بتواند خود و خانواده اش را به پايان ماه برساند، که پزشگ و دارو برای اکثريت مردم فراهم نيست، که بخش عمده ای از پول نفت در فلسطين و عراق و افغانستان خرج می شود، که مردان به فحشای زنان و دختران خود تن می دهند، و زنان و مردان جوان کشور آينده ای در پيش رو نمی بينند، شما اگر قسم حضرت عباس هم بخوريد که مردم برای رفع اپن مشکلات، قبل از هر چيز، به دموکراسی احتياج دارند و اين نکته را با هزار احتجاج علمی و منطقی و روشنفکرانه هم که اثبات بکنيد باز اين منبر خريداری نخواهد داشت.

واقعيت آن است که، از هيتلر گرفته تا احمدی نژاد و از موسولينی گرفته تا کروبی، تجربه نشان داده است که هرکس در شرايط ناهنجار اقتصادی و اجتماعی وعده نان و آب و آسايش و امنيت را داده بازی را از روشنفکرانی که بموازات بحث های خود درباره ضرورت دموکراسی و حقوق بشر، برنامه هائی برای بهبود زندگی مردم ارائه نداده اند، برده است. خطر اينجاست که، در غياب اتحاد اپوزيسيون بر حول برنامه های مشخص و ملموس و جاذب، هر چکمه پوشی می تواند با وعده امنيت، چرخاندن بهتر پول نفت در جامعه، ايجاد کار و براه انداختن چرخ های توليد، بازی را ـ لااقل در کوتاه مدت ـ ببرد.

و اگرچنين است، بايد از خود بپرسيم که چرا اپوزيسيون دموکراسی خواه از اين نکات بديهی غافل می ماند و خود را در بحث های صرفاً نظری غرق می کند؟ و مگر نه اين است که يک اپوزيسيون دموکراسی خواه بهتر و بيشتر و صادقانه تر می تواند اين وعده های شيرين را مطرح و عملی سازد؟

انقلاب 1357 نبايد ما را کور کرده باشد؛ آيا يادمان رفته که محمد رضا شاه، فقط هشت سال پس از کودتای 28 مرداد، مدعی شد که ما اول بايد اقتصاد را درست کنيم و وضع مالی مردم بهتر شود و نان بر سر سفره شان بيايد و بعد ـ البته به تشخيص ايشان و از روی ساعت مچی اعليحضرت ـ نوبت به آزادی سياسی و دموکراسی برسد؟ آيا اين سخنان او لااقل برای ده سالی خريدار فراوان پيدا نکرد؟ انقلاب 57 نمی تواند اين واقعيت را مخدوش کند که در دهه 1340 محمدرضا شاه از پايگاه اجتماعی وسيعی برخوردار شده بود و مردم از اينکه پادشاه غير مسئولشان، عليرغم قانون اساسی، پا بميان گذاشته، هدايت دولت را بر عهده گرفته، اصلاحات ارضی کرده و کارگران را در سود کارخانجات شريک نموده و برنامه های عمرانی ملوکانه اش بر سر سفره مردم نان و بر جامعه شان آسايش و امنيت آورده، کم و بيش راضی بودند و به او اين امکان را دادند که، در 15 خرداد روح الله خمينی، قيام نيروهای ارتجاع را سرکوب کند. در عين حال، آنچه هم که در سال های بعد رضايت مردم را به نارضايتی گسترده تبديل کرد صرفاً اختناق سياسی نبود.

اپوزيسيون، در همه طیف های رنگارنگش، اگر نتواند هرچه زودتر منظره ای مطلوب و جذاب را در برابر چشم مردم قرار دهد، اين بار هم کارش بجائی نخواهد کشيد. هرچند که کوشش هایش در راستای تسجيل نظری ضرورت آزادی و دموکراسی و رعايت حقوق بشر به آفرينش صدها کتاب و مقاله و تشکيل ده ها اتحاديه و کنگره و پارلمان بيانجامد، و ما، در اين خارج کشور، بهم تبريک بگوئيم که از عالم ديکتاتوری به ذهنيتی دموکرات رسيده ايم.

البته، اگر ضرورت های زمانی مطرح نبود، می شد پذيرفت که بين ضرورت توافق بر سر آرمان هائی چنين شريف و انسانی و اعلام برنامه های مشخص رفاهی و امنيتی تضاد و تنافری وجود ندارد و ، در واقع، آن يکی جاده صاف کن اين يکی است. اما وقتی زمان تنگ می شود و ضرورت ها فوريت می يابند ـ که اغلب اينگونه است ـ اين يکی بر آن ديگری اولويت می يابد.

بعبارت ديگر، من اعتقاد دارم که اگر محورهای کوشش برای اتحاد نيروهای اپوزيسيون از آسمان «دموکراسی خواهی» فرود آيد ـ بی آنکه بند نافش با آن بريده شود ـ آنگاه هر گروه يا شخصيت سياسی می تواند، بعنوان يک خواستار رسيدن به قدرت حکومتی، از طريق نشان دادن شفافيت و صميميت در حرف و عمل، اعتماد بخش عمده ای از مردم را بخود جلب کند و به موتور اتحاد برای تشکيل يک نيروی جانشين تبديل شود.

يعنی، به گمان من، مشکل فعلی ما در اپوزيسيون آن نيست که در مورد آنچه که تک تک اعلام می کنيم هم نمی توانيم به توافق برسيم. اين البته که يک آسيب جدی است که آسيب شناسان اجتماعی هم به آن پرداخته اند و هم بايد بپردازند. اما اين آسيب شناسی يک برنامه بلند مدت علمی ـ سياسی است. در کوتاه مدت، به گمان من، اموری همچون تعيين نوع حکومت (که مورد منازعه پادشاهی خواهان و جمهوری خواهان است) يا تعيين روش تغيير رژيم (رفراندم برای تعيين رژيم يا رفراندم برای تشکيل موسسان قانون اساسی) يا تعيين جايگاه مذهب در جامعه (حکومت سکولار يا اسلام اصلاح شده ـ اگر چنين مفهومی بتواند تحقق يابد!) و ديگر موضوعات نظير آن، هيچکدام، در اولويت مسائل جامعه ما قرار ندارند و پرداختن به آنها هم جز اتلاف انرژی و وقت نتيجه ای نخواهد داشت.

بدين ترتيب من نه در ندای آقای رضا پهلوی مبنی بر «امروز فقط اتحاد» حاصلی مفيد می بينم، نه در دعوت آقای امير انتظام برای تشکيل «کنگره ملی» و نه در پيشنهاد آقای نويدی در مورد تشکيل «پارلمان در تبعيد»، چرا که محور همه اين چشم اندازها مطالبی انتزاعی است و رسيدگی به نيازهای روزمره مردم را به بعد از تحقق اتحاد و کنگره و پارلمان موکول می کند.

بنظر من، در غياب محوری ملموس و عملی برای اتحاد، برنده ای از ميان اپوزيسيون بر نخواهد خواست، و وضعيت کنونی ايران ـ که گويا، قبل از پيدايش کابوس احمدی نژاد، رفته رفته دنيا و مردم داخل کشور داشتند به آن عادت می کردند و اکنون حتی نوستالژی آن را هم می شود در نوشتارها و گفتارهای بسياری حس کرد ـ يا بصورت بازگشت به دوران خاتمی (حتی با سردمداری مسلمانان مدرنی همچون شيرين عبادی) ادامه خواهد يافت و يا، يک کودتای نظامی، حکومتی مثل پاکستان را بر ايران تحميل خواهد کرد، و يا حمله ی برق آسای نظامی اسرائيل يا آمريکا به کشتار هموطنان و درهم ريختن زيربنای اقتصادی کشور و فقر گسترده مردممان خواهد انجاميد و يا... (می شود نوشتن درباره سناريوهای ممکن را همچنان ادامه داد).

باری، من نمی گويم دموکراسی را جلوی پای سير کردن شکم مردم قربانی کنيد بلکه می گويم به فکر سير کردن شکم ها باشيد تا عقل ها و دل های مردم بتوانند به سوی ندای دموکراسی خواهی شما نيز جذب شوند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 2:1  توسط جوانان پیشگام ایران   | 



به بهانه ی حضور جوانان در سنای آمریکا
شما هم با ما همراه شوید

 

مهدی جلالی
Mehdyjalali@yahoo.com

 فروردین ۱۳۸۵

روز چهارشنبه 15 مارچ کنگره ی آمریکا در یکی از با شکوه ترین جلسات خود که معمولا برای تشریفات سلطنتی دولت های مهمان و با حضور نمایندگان هر دو مجلس برگزار می شود، پذیرای خانم سرلیف رییس جمهور منتخب کشور لیبریا بود. سخنرانی بیاد ماندنی و شور انگیز او بار ها با ابراز احساسات سناتورها و نمایندگان کنگره قطع شد و هنگامی پایان یافت که حضار با ایستادن طولانی مدت و کف زدن ممتد و پر حرارت به این اولین رئیس جمهور زن آفریقایی ادای احترام کردند. رئیس جمهوری که سه ماه پس از پیروزی در انتخاباتی آزاد و در پس 14 سال جنگ داخلی، در کنگره ی آمریکا با سخنانی شمرده و طنین انداز، هم از غرور ملی اش سخن گفت و هم صمیمانه از حضورش در مجلس آمریکا ابراز افتخار کرد. زنی که هرچند آمده بود تا برای ملتش کمک بگیرد، اما این درخواست از غرورش نمی کاست و پشتوانه ی مردمی اش تحسین هر سیاست مداری را بر می انگیخت.

او نه از این که به کنگره ی آمریکا آمده بود شرمسار بود و نه از این که برای ملتش چانه می زد. در دید هر بیننده نمود منافع ملی لیبریا بود و نوید صلح و دموکراسی تازه به بار نشسته در غرب آفریقا. آمده بود تا در بازار جهانی سهم بیشتری را برای مردمش به خانه ببرد و با تکیه بر منافع مشترک با آمریکا میزان مشارکت اقتصادی کشورش را در جامعه ی جهانی افزایش دهد. سوابق تحقیقاتی خانم سرلیف و کتاب هایش با تکیه بر امنیت و توسعه، دغدغه ی عمیق وی درباره ی چشم انداز آفریقا و کشور لیبریا در روند گلوبالیزیشن را نشان می دهد. بازتاب سخنان اش هم در رسانه های جهانی بسیار وسیع تر از حد انتظار و همگی با ستایش همراه شد. آمریکاییان، به عنوان اولین میزبانش، از او استقبالی شکوهمند کردند و آفریقاییان به سخنانش افتخار کردند.

من اما به سخنان رییس جمهورم در سازمان ملل افتخار نکردم، هرچند با ادبیات او بزرگ شده ام. ادبیاتی که بر خلاف آنان که امروز برائت می جویند، همیشه ادبیات محوری انقلاب بوده ست. روزها به مدرسه می رفتم، رادیو جنایت های آمریکا و اسرائیل را برایم می گفت و عصر ها به خانه برمی گشتم تلویزیون میزگردی را ترتیب داده بود تا محققان چپ- مذهبی کشورم، برایم تاریخچه ی استعمار را مرور کنند. جمعه ها نیز در میعادگاه عاشقان اله، لیستی از نام ملت های دیگر بود که با مشت های گره کرده برای شان آرزوی مرگ می شد. نسل من سخنان احمدی نژاد را در مدرسه از برکرده است. من می توانم همه ی جنایت های آمریکا و شوروی و اسرائیل و انگلیس و آلمان و فرانسه و صدام و فهد را با ذکر تاریخ یک به یک برایتان بشمارم. همگی از دوران کودکی از بر کرده ایم که تقریبا تمام کشورهای پیشرفته به رهبری آمریکا سیاه روزی مارا آرزو دارند.

تفاوت دراین جاست نسل دوم انقلاب که امروز به سن اثر گزاری رسیده، با وجود تنوع سلیقه از نرم های اجتماعی و اخلاقی متفاوتی بهره می برد. این نسل با دسترسی وسیع به اطلاعات از استانداردهای زندگی در کشورهای توسعه یافته، مطلع و به آن چشم دوخته است. دنیای کوچک شده ی ارتباطات موقعیت های مقایسه با دیگر اعضای جامعه ی جهانی را بیشتر کرده و احساس دردناک عقب ماندگی هر چه عریان تر رخ نمایانده است. نسلی است که بر خلاف نسل اول انقلاب که آرمان خواه بود، "معیشت گرا" است. لذت زندگی را ارج می نهد و خط قرمزهای پیش از خود را هم ندارد. نگران آینده است ولی هیچ تصویر روشنی از جایگاه خود در خانواده ی جهانی نمی بیند. حالا که غبار ترکتازی های ایدئولوژیک و انقلابی دوران نسل اول فرو نشسته است، افق پیداست، لیکن افق عقب ماندگی است.

هنگامی که دنیا همه بسوی رقابت روی آورده، دوبی از ثروت ایرانیان تغزیه می کند و ترکیه برای عضویت در جامعه ی اروپا چانه می زند، کشور ثروتمند و متمدن من، منزوی ترین، غیر قابل اعتمادترین حتا برای همسایگانش و – اگر نبود نفت – یکی از کشورهای فقیر خانواده ی جهانی محسوب می شود. اکنون نیز در بی کسی خود نشسته و چاقوی اتمی اش را برای دیگران تیز می کند. رهبران کشور مرا نه تنها به کنگره ها دعوت نمی کنند بلکه میهمانی هایشان را نیز به عذر شراب بهم می زنند. شاید این احساس سرشکستگی برای هیچ دوره ای تا به این حد محسوس نبوده است. به کشوری تعلق دارم که قافله ی جهانی را وانهاده، درست بر عکس آن حرکت می کند! رهبرانش هر بار خبر از توطئه ی جدید دشمن می دهند، رییس جمهورش نابودی اسرائیل را سرلوحه ی سیاست فقر زدایی خود قرار داده، اصلاح طلبش هنوز نسخه ی روشن فکری دینی می پیچد و اپوزیسیون اش مرتب منشور می نویسد!

رییس جمهور پیشین را دنیا حرمت گذاشت و به سیاست تنش زدایی وی دل بست، تا این که پنهان کاری سیاست خارجی حکومت در فعالیت های سوخت هسته ای فاش شد و او بارها از آن سیاست حمایت کرد و مسئله ی ملی و صلح آمیز نامیده شد. هیچ کس اما چیزی نگفت. سانتریفوژهای دست دوم پاکستانی را با طرح های ربوده شده، تکنولوژی افتخار انگیز هسته ای خواندند، کسی اعتراضی نکرد. چند بیانیه مصلحت اندیشانه و نه منفعت اندیشانه درآمد که می خواستند از نمد اتمی کلاهی برای خود بسازند، دولت را بی کفایت و خود را صاحب کفایت قلمداد کردند. اما هیچ کس نگفت که اگر سیاست هسته ای مسئله ی ملی است، بگذارید در مورد آن سمینارهای آزاد علمی و اقتصادی بگذاریم تا حداقل توجیه اقتصادی "سوخت سازی" را بفهمیم چه رسد به توجیه سیاسی آن. به باور من اگر نبود نگرانی 35 کشور عضو آژانس و اگر نبود تهدید های شورای امنیت، بازهم سیاست سوخت هسته ای جز انزوا ، فقر بیشتر و استبداد نظامی برای ما چیزی به ارمغان نمی آورد.

آن چه تاسف انگیز است قلم های خشکیده و بی تفاوتی عمومی در مورد سیاستی ست که در بهترین حالت می رود تا سرنوشت ایران را برای حداقل یک نسل، پاکستانی کند: کشوری فقیر و توسعه نیافته ولی اتمی. افزون بر آن بر خلاف وضع بسامان تر امروز پاکستان، ایران جنگ زده و منزوی هم خواهد بود. این تصویر صریح آینده ی ایران در روی منحنی توسعه ی جهانی است. در مقابل با شگفتی شاهدیم عده ای بنا به ضرورت حیاتی حضور دشمن بیرونی و دیگرانی صرفا به عنوان ناقلان یک هنجار روانی- سیاسی، می خواهند میراث بی اعتمادی و بغض با کشورهای پیشرفته را برای دوره های بعد نیز بجا بگزارند و تحذیر بدهند که مبادا با دشمنان گفت و گو کنی که می خواهند فقر تو را غارت کنند! گویا این دیدگاه دفتر پارادایم « انقلاب ضد استعماری» را بسته شده نمی بیند و نمی خواهد بپذیرد که امروز پارادایم « پیوستن به جامعه ی جهانی» است که صرفا می تواند مارا در حفظ منافع ملی مان یاری دهد.

از ابتدا قابل درک بود که این هنجار در برابر حضور ما جوانان در سنای آمریکا قرار خواهد گرفت. هرچند درگذشته تنی چند از فعالان سیاسی و حقوق بشری در کنگره سخن گفته بودند و این روند رو به تزاید است، این بار بحث وسیع تری در گرفت که تصویر کلی آن، تضارب دو دیدگاه و جهان بینی بنیادین بود نه قضاوت بر سر یک عمل. نگاه مخالف دریغ از نقد و نظر بر متن سخنرانی ها، شیوه ی معمول را فال بینی سیاسی و خواندن خط و ربط ها قرار داد. و اما گروهی که به پاسخ برخواست نوعا از میان جوانان و روزنامه نگاران بود که سهم بزرگی از دیالوگ سیاسی کشور را توسط وبلاگ ها جهت می دهند. بعضی از نظرات نشان می داد که تا چه حد سرنوشت امروزمان کشمکش ناشی از به دوش کشیدن هنجار نسلی ست که از دیوار سفارت بالا رفت. اکنون نسل دوم از پله های کنگره بالا می رود. آن چه تغییر کرده اعتبار تعریف دشمن در مختصات جدید جهانی است که آهسته آهسته بیشتر به پرسش کشیده شده است. بخشی از دوره ای که ریشه ی عقب ماندگی هایش را استعمار خواند، آشفته است که چرا این لغت در زبان فرزندانش کمتر تکرار می شود.

این برای من قابل فهم است که معدودی از این نسل، آن قدر تلخ کام از سرنوشت خود است که بدون ریشه یابی آن در درون، هنوز الگوهای گذشته را مرور می کند و حضور فرزندانش را در کنگره ی کشوری که عمری آن را دشمن نامیده مشمئز کننده می نامد. اما احترام به انتخاب روش، ایجاب می کند که به دیدگاه های دیگر نیز فرصت دهند. آن ها به دنیا اعتماد نکردند، پیداست که نسل بعد بنای اعتماد بیشتری دارد. چرا که سیاست، بر خلاف دیدگاه قبیله گرای پیشامدرنی که هنوز بر اذهان عده ای سیاست ورزان حرفه ای (غیر علمی) کشورمان غالب است، حوزه ای بنام "حوزه ی محرّّمات" ندارد. سیاست علم حل تضادهاست. تضادی که طبیعت انسانی است. این تضادها یا با گفت و گو و یا با جنگ حل می شود. تاکنون سیاست مداران ما اغلب در این الفبا، کفایتی عرضه نکرده اند و از این رهگذر آنی هستیم که امروز هستیم. لیکن تسری آن به نسل بعد، آرزوی فاجعه برای فرزندان است، و چیزی نیست جز خون خواهی قبیله گی.

با افتخار از پله های هر کنگره ای که دعوتم کنند بالا می روم، بدون هیچ تحقیر شدگی پیشرفت های ملت شان را می ستایم، دست شان را می فشارم. از جنگ و دشمنی بر حذرشان می دارم. دوستی و رابطه ی برابرشان را می طلبم. به آن ها می گویم که کشورم بدون سلاح هسته ای و صرفا با موقعیت ژئوپلتیک اقتصادی و فرهنگی می تواند کشوری ثروتمند، هم پیمانی مقتدر و عامل ثبات در منطقه باشد و برای سهم فرزندانم در بازار گلوبال آینده چانه می زنم.

اینک نیز هم نسل های خود را که هر روز الگوهای کهنه را بیشتر می درند و طرحی نو در می اندازند، تحسین می کنم.

منبع: روزآنلاین

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 23:18  توسط جوانان پیشگام ایران   |